روز نوشت های یک مهندس

در ژرفـنـای اقـیـانـوس آگـاهـی، هـمـچـون رودی کـوچـک امـا جـاری و زلـالـم تـا دریـا شـدن هـمـچـنـان نـیـازمـنـد قـطـره هـای سـخـاوتـمـنـد بـارانـم.

داستان زندگی 31 ساله من – بخش دوم

و اما ادامه...

روزی که تصمیم گرفتم واسه همیشه برم رو هنوز هم یادمه. انگار همین دیروز بود. تصمیم خیلی خیلی سختی بود. از یه طرف دوری از پسرم و خانوادم و دوستام و تمام داشته های زندگیم و از طرفی دیگه ناشناخته بودن آینده ای که هنوز نیومده بود.

ولی اینو خوب میدونستم که اگر بمونم نابود شدنم قطعی بود. پس تصمیمم رو قطعی کردم.

شاید باورتون نشه. ولی فقط گفتم میرم. نمیدونستم کجا باید برم. فقط دوست داشتم هر چه بیشتر دور بشم. با خودم میگفتم یا میرم شمال کشور یا جنوب یا هم تبریز. اول رفتم و یه بلیط اتوبوس برای مشهد گرفتم. گفتم وقتی رسیدم مشهد بالاخره یه جایی خواهم رفت.

بلیط رو که گرفتم توی ترمینال نشسته بودم که بصورت اتفاقی یکی از دوستام تماس گرفت. از ماجرام تا حدودی اطلاع داشت. گفت یه کار مرتبط با رشته تحصیلیت توی تهران پیدا کردم و بیا اینجا و...

منم که برام مهم نبود کجا میخواستم برم و ... سریع قبول کردم و بلیط رو پس دادم و راهی تهران شدم.

 

خلاصه اینکه توی تهران یکی دو شب توی پارک میخوابیدم تا بالاخره تونستم یه اتاق خیلی ابتدایی رو به کمک همکارم پیدا کنم و اجاره اش کردم.

از اتاقی که اجاره کردم یه فیلم گرفتم تا در آینده یادم نره از کجا به کجا رسیدم. و از اینجا بود که دوره جدید زندگی من شروع شد.

میتونید فیلمو اینجا ببینید:

http://bayanbox.ir/download/7213779459322570215/Video.mp4

 

ماه های اول از تنهایی و دوری از پسرم و خانواده و دوستام بعلاوه غربتی که وجود داشت خیلی عذاب کشیدم. نه پشتوانه مالی داشتم و نه امکاناتی توی خونه. خیلی از روزها رو روزه میگرفتم تا کم تر هزینه داشته باشم.

تمام مونس من توی این ایام خدا بود و قرآن و کتابهام...

با اینکه خیلی خیلی و فراتر از تصور شما سخت بود شرایطم ولی تصمیمم رو گرفته بودم واسه تغییر کردن و استارت و ساخت یه زندگی جدید از زیر صفر.

شبها مطالعه میکردم. راز و نیازهای خالصانه با خدای خودم توی تنهایی خودم. قرآن میخوندم و با تمام وجود معناش رو درک میکردم. صبح ساعت 5 صبح بیدار میشدم و از 6 صبح میرفتم سر کار تا 6 عصر.

قرآنی رو که میخوندم خیلی دوست داشتم. خصوصا معناش رو. یه قرآن با معنایی متفاوت بود که تهیه کرده بودمش. به همه تون هم توصیه میکنم تهیه اش کنید و حتما بخونیدش. باور کنید دیدتون نسبت به دین عوض میشه...

اینم مشخصاتش:

 

 

خلاصه اینکه روزها پشت هم گذشت و کم کم به شرایط جدیدم عادت کردم. الآن تقریبا یکساله که تنهام. درسته از شدت فشار موهای سرم خیلی سفید شدن، درسته وزنم بشدت کاسته شد ولی نکته مهمش اینه که من نمردم. من هنوز زنده ام.

و این اتفاق رو پذیرفتم. پذیرفتم که اگر کسی مقصر بوده خودم هستم. پس دست از شکایت و گله کردن و انتقام و... برداشتم و خودم رو درست کردم.

پذیرفتم که تقصیر من صبر بیش از حدم بود. فکر میکردم با گذر زمان قراره این موضوع حل بشه. شاید اگر همون اول این زندگی ادامه پیدا نمیکرد خیلی بهتر بود.

دوستان خوبم. بیان چیزی که به افراد در شرایط سخت میگذره واقعا سخته. هر کسی به نحوی در زندگی خودش مشکلاتی داره. فقط بدونید اگه شما مشکل دارین افرادی هستن که از شما هم بیشتر مشکل دارن.

مورد دیگه اینکه هیچ وقت در شرایط سخت انتظار نداشته باشین معجزه ای رخ بده یا اینکه کسی بیاد و مشکلتون رو حل کنه. هیچ وقت مسائلتون رو رها نکنید.

بجای رها کردن مسائلتون همون اول اونا رو حل کنید.

و این رو هم بدونید که مسئول حل کردنش فقط و فقط خود شمایین.

نکته دیگه اینکه موقعی که میخواین ازدواج کنید لطفا مسائلی که مربوط به گذشته تونه و میدونید در آینده باعث لطمه خوردن طرف مقابلتون میشه رو همون اول با صداقت تمام به فرد مقابلتون بگین. لطفا اگر مسئله و مشکل روحی یا... دارین سعی در درمان و حل کردنش بگیرید. نزارید زندگی کس دیگه ای این وسط نابود بشه که بزرگترین گناه و حق الناسیه که میشه تصور کرد.

و نکته آخر هم اینکه، عاجزانه از تمام شما آقایونی که دارین این پست رو میخونید چه ازدواج کردین چه نه، تقاضا دارم وقتی صاحب فرزند شدید و فرزندتون دختر بود با تمام وجودتون بهش محبت کنید.

به هر سنی هم که رسید بازم بهش محبت کنید. نزارید محبت نداشته از سمت شما رو در جایی دیگه جست و جو کنه. وگرنه یا در دام اولین محبتهای دروغین میفته یا این خلاء عاطفی رو با چیزهای کاذب چون اعتیاد و... میخواد پر کنه، و یا اینکه مثل همسر من پشت نقاب دین و اسلام و حجاب پنهان میشه وای در نهایت انتقامش رو از یه نفر دیگه ای که میاد توی زندگیش میگیره...

  

و در انتها هم باید بگم که من، احمد حیدری به تصمیمی که گرفتم با تمام وجودم افتخار میکنم. روز به روز در حال نزدیک شدن به آینده ای ام که لیاقتش رو دارم. در حال حاضر در یکی از برترین شرکتهای حال حاضر ایران مدیر بخش آی تی مجموعه شون هستم.

و به خودم تعهد دادم که تا روزی که زنده ام دست از تلاش برای رشد و پیشرفت برندارم. به خودم قول دادم وقتی پسرم 7 ساله شد بیارمش پیش خودم و تمام دوری هاش رو به بهترین نحو جبران کنم. (چون تا 7 سالگی باید پیش مادرش بمونه طبق قانون جمهوری اسلامی!)

میدونم که قراره تا سالها در کنارش با تمام وجود زندگی کنم و از بودن در کنار هم لذت ببریم و دوباره یک زندگی خوب و با آرامش رو با کمک هم شکل میدیم.

ممنون از همتون که این مطلب رو خوندید.

تعداد نظرات این مطلب [۱۲] است.
براتون آرزوی موفقیت روز افزون دارم..مهم اینه حال الانتون خوبه و راهتون رو پیدا کردید.از صمیم قلب خوشحالم.
این اتفاق با همه تلخیش مسیر زندگی شمارو عوض کرد.شاید حکمتش همین بوده..
خیلی سپاسگذارم. بله دقیقا همینطور بود. :)
جناب حیدری عزیز، سلام 🌷
خیلی برای شما خوشحال هستم اینکه مایوس نشدید و از خدا پیشرفت و سربلندی را برای شما مسئلت دارم.
ان شاءالله پسرتون به شما ملحق بشه تا از این تنهایی در بیاید.
راستی سراغ پسرتون رو گرفتید؟ حالش چطوره؟
سلام و عرض ادب. خیلی ممنون و سپاسگذارم از شما.
دورادور ازش خبر دارم. خداروشکر خوبه.
خیلی خوبه که با وجود این همه مشکل باز هم به خودتون متکی بودین و روی پای خودتون ایستادین
بهتون تبریک میگم
امیدوارم که موفق تر بشین
سپاسگذارم. :)
برای شما هم آرزوی موفقیت روز افزون دارم.
خدارو شکر
موفق باشید🌷
سپاسگذارم
تلخی تمام ماجرا را پاراگراف آخرت گرفت
 با آرزوی موفقیت برای شما

میدونم که قراره تا سالها در کنارش با تمام وجود زندگی کنم و از بودن در کنار هم لذت ببریم و دوباره یک زندگی خوب و با آرامش رو با کمک هم شکل میدیم

سپاسگذارم آقای خیری عزیز.
امیدوارم شما هم موفق باشید و سربلند.
من یک ذره از این وضعیت رو در یکی از نزدیکانم دیدم و تقریبا میدونم چه حالت  افتضاحی هست! 
هرجور که درنظر بگیریم نتیجه اش اینه که شما خیلی بزرگوارین خیلی
قدر خودتونو بدونید و همیشه انقدر خوب بمونین
قطعا همه مون جواب کارایی که کردیم رو میگیریم 
براتون دعا میکنم. ایشالا انقدر زندگیتون شیرین بشه که باخودتون بگین شاید اون روزا کابوس بودن و واقعیت نداشتن!!

بی نهایت از لطفتون سپاسگذارم.
منم براتون آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم.
سعی کردم  از رو عکس بخونمش ولی نشد:|
ترجمه قزان از کیه؟
این آدرس وبسایتشه که میتونید اطلاعاتش رو ببینید و تهیه اش کنید. :)
مشابه این داستان شما(تا اینجا یعنی رفتن به تهران) را بنده نیز داشته ام
نزدیک به 11 سال دوری از خانواده برای درس و کار
و امروز که به گذشته و پشت سرم نگاهی می اندازم، می بینم که همه چیز حکمت خدا بوده و از این به بعد هم همین خواهد بود
از اینکه تجربه خود را با تولید محتوا ماندگار می کنید به نوبه خود از شما تشکر ویژه می‌کنم
مثل همیشه از شما سپاسگذارم.
صبر و تلاش...
چقدر عالی بود این پست.خداروشکر که همه چیز همونطور که میخواستید پیش رفت.
امیدوارم اتفاق های خوب هاى بیشترى هرچه زودتر رخ بدن و نتیجه زحماتتون رو ببینید
سپاسگذارم خاتون عزیز. :)
جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۱:۰۴ ستاره اردانی زاده
واقعا قسمتی که خدا برامون در نظر گرفته به صلاحمونه .. گاهی چیزی رو از دست می دیم و چیز با ارزش تری رو به دست میاریم... هیچ وقت نباید از سختی ها نالید...
بله دقیقا همینطوره. حداقل من اینو با تمام وجودم درک کردم.
جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۶:۳۷ ستاره اردانی زاده
و این خیلی ارزشمنده ... مایی که تجربه نکردیم همیشه می نالیم اما شما حتی وقتی نمی فهمید که چرا اینجوری میشه  میدونید چرا این روال داره پیش میاد ...
موفق باشید
سپاس از دیدگاه ارزشمندتون.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
احمد حیدری هستم. یه برنامه نویس و طراح سایت که نمیدونم چرا، ولی یه حسی بهم گفت بعد از 10 سال طراحی سایت و کار و بدست آوردن تجربه های تلخ و شیرین بسیار در زندگیم یک وبلاگ ساده جاش خالیه. واسه همین تصمیم گرفتم ایجادش کنم و اتفاقات روزمره ام رو داخلش بنوسیم تا آیندگان رو ارجاع بدم بهش!
Based On Erfan Theme طراحی شده با عشق به انضمام کمی خلاقیت توسط: احمد حیدری - (کپی قالب و محتوای آن کاملا آزاد است...)