روز نوشت های یک مهندس

در ژرفـنـای اقـیـانـوس آگـاهـی، هـمـچـون رودی کـوچـک امـا جـاری و زلـالـم تـا دریـا شـدن هـمـچـنـان نـیـازمـنـد قـطـره هـای سـخـاوتـمـنـد بـارانـم.

داستان زندگی 31 ساله من – بخش اول

خوب دیگه. فکر میکنم رسیدیم به بخش مهم ماجرا. اگه یادتون باشه توی یه مطلب وبلاگ گفته بودم که بزودی داستان زندگی شخصی خودم رو میگم. ولی بخاطر یکسری مشغله هایی که بوجود اومد یادم رفت و به تاخیر افتاد. بابت همین ازتون پوزش میخوام.

 

فقط قبل از اینکه بخوام شروع کنم باید چند نکته رو یادآور بشم.

ببینید دوستان برای من فضای مجازی با فضای واقعی زندگیم فرقی نداره. همیشه و همه جا سعی کردم خودم باشم. اگه نظر و عقیده ای دارم بطور شفاف بیان کنم. و همین شاید به مزاج خیلیها خوش نیاد.

پس ازتون خواهشی که دارم اینه که به دیدگاه های هم احترام بزاریم.

مورد دیگه اینکه قبل از قضاوت کردن سعی کنید بطور کامل و واقعی خودتون رو جای شخصی که داره این صحبت ها رو میکنه بزارین.

و در نهایتم اینکه به تصمیم های هم احترام بزاریم. اونم تصمیماتی که منطقی و با بررسی های مختلفی گرفته شدند.

راستی، چون یادآوری یکسری از خاطرات برام سخته فکر میکنم بعد از نوشتن این مطالب یکی دو روزی نیام وب. چون مطمئنا به ریکاوری ذهنی احتیاج خواهم داشت.

ولی بهرصورت صحبتهام رو میگم. لااقلش اینه که اگر عمری بود در آینده میتونم به پسرم نشون بدم تا بدونه واقعیت چی بوده...

 

من سال 86 رفتم دانشگاه. رشته ی کامپیوتر گرایش نرم افزار قبول شده بودم. درسم همیشه خوب بود. واسه همین از سال دوم دانشگاه مربی ثابت کلاسهای حل تمرین و رفع اشکال بچه های سالهای جدید میشدم. البته فقط واسه درسهای برنامه نویسی.

خانمم ورودی سال 87 بود. و دانشجوی یکی از همین کلاسها. بصورت کلی بگم که اصلا نفهمیدم چی شد که پیشنهاد ازدواج دادم بهش و خونواده هم سریع قبول کردن و رفتیم خواستگاری و در نهایتم عقد!

اون زمان جای ما لااقل مد نبود که قبل از ازدواج با طرف دوست باشی و خوب شناخت پیدا کنی. یعنی هیچ دلبستگی و ... وجود نداشت اصلا. لااقل از طرف من وجود نداشت. کاملا از روی عقل بررسی و تصمیم گیری کردم.

اینم بگم که کاملا تا جایی که میشد تحقیق کردیم. از همسایه ها و دوستاشون گرفته تا دانشگاه که خودم میدیدم. ایشون کاملا مذهبی و باحجاب بودن. هم زیبایی ظاهری معقولی داشت هم رفتار مناسب.

اینو به این خاطر میگم که نگید باید درست تحقیق میکردی! چون هر طور که فکر کنید اینکار رو انجام دادم.

بهرصورت یه عقد ساده و خودمونی داشتیم. تا دو سه ماه اول همه چیز خوب بود یادمه. ولی بعدش کم کم یه سری مسائل شروع کرد به نمایان شدن.

من بعد از عقد واقعا عاشقانه همسرم رو دوست داشتم. و هر کاری برای خوشحالیش میکردم. یه زندگی دانشجویی رو از هیچی و صفر با توکل بخدا استارت زدم و صاحب همه چیز شدیم.

باید بگم که من توی یه خانواده روستایی بزرگ شده بودم. یه روستای قشنگ و با تربیت خانوادگی که بهم صبر رو یاد داده بود و آرامش. همیشه از عصبانیت و صدای بلند و پرخاشگری و اینکه کسی صدامون رو بشنوه متنفر بودم و هستم.

و متاسفانه همین اخلاق من شد نقطه ضعفی که همسرم ازش سوء استفاده کرد...

ببینید ما 7 سال زندگی کردیم. یه پسر 5 ساله هم داریم (20ام همین ماه تولدشه). 2 سال عقد بودیم و بعدشم ازدواج.

بعد از چند ماهی که از عقدمون گذشت بهونه گیری های ایشون شروع شد. بهونه گیری های بی موردی که خنده داره. از یه بهونه گیری ساده شروع میشد تا گریه های بی امان و سر و صداهای بلند و بد و بیرا و تهدید به خودکشی خودش و هزار تا چیز دیگه...

یادمه یه روز میگفت حق نداری با خونوادم رفت و آمد کنی چون اونها آبجیم رو از من بیشتر دوست دارن و... در صورتیکه واقعا اینطوری نبود. منم چون آروم بشه میگفتم باشه تو ناراحت نباش.

یه بار با خونواده خودش یه بار با خونواده من. یه بار با بهترین دوستاش یه بار با اساتید دانشگاه. یه بار با همسایه ها و یه بار با همکارای خودش یا من. اقوام ما و اقوام خودش و...

خلاصه اینکه هر روز بهونه اش رو یه چیزی قرار میداد واسه قطع ارتباط با دیگران.

طوری شده بود که هیچ کس نمیومد خونمون و خودشم هیچ جا نمیرفت. روز به روز تنها تر. و همین تنهایی باز بیشتر عصبیش میکرد.

هر کاری کردم متوجه نمشدم دلیل این رفتاراش چیه. مثلا یک نمونه رو مثال بزنم براتون. میگفت اگر فلان دوستم بهت سلام کرد جوابش رو نده. منم گفتم حتما حساسه و قبول کردم. ولی وقتی برمیگشتم خونه میدیدم با همون دوستش نشستن توی خونه و دارن میگن و میخندن!

میخوام زودتر این بحث رو تمومش کنم. چون یادآوریش هم عذاب آوره.

فقط بدونین ده ها بار قصد خودکشی کرد. چندین بار پسرمون رو تنبیه بدنی بدی کرده بود. تصور کنید یه پسر بچه 2 ساله از خواب پا بشه و مادرش رو ببینه که داره خودش رو میزنه و....

حالا من از یه طرف باید مامانش رو آروم میکردم از یه طرف خودش رو. بعدش که میخوابیدن چه شبها که گریه کردم از وضعیت خودم. ولی چون دوستش داشتم صبر و صبر و صبر...

هر کاری تصور کنید هم انجام دادم. از مسافرت رفتن گرفته تا محبت و عشق و ...

3 تا کارم رو بخاطرش گذاشتم کنار. چند بار خونه عوض کردم. یه سال رفتیم نزدیک خونه باباشون تا شاید بهتر بشه.

واسه عروسیمون اصرار داشت بریم کربلا و رفتیم.

بعدشم که حاد شده بود این اوضاع من تا دلتون بخواد روانشناس و روانپزشک و روانکاو و مشاوره های مختلف رفتم. هر کاری که تصور کنید هم انجام دادم.

7 سال طول کشید تا در نهایت صبرم تموم شد...

یادمه در نهایت پدر و مادرش گفتن واسه اینکه بترسونیش بگو میخوام جدا بشم تا شاید برگرده. منم به حرفشون گوش دادم. وقتی رسیدیم به جلسات مشاوره یکدفعه خودشون گفتن نه باید دخترم طلاقت رو بگیری و مهریه ات رو هم همینطور و اصلا هم کوتاه نیای.!!! شما باشین چه حسی میشین؟

 

و اما یه شب که ایشون داشت طبق معمول گریه میکرد و فحش و ناسزا به عالم و آدم میداد یکدفعه از دهنش پرید و گفت میدونی اصلا چرا من این رفتارها رو با تو انجام دادم و میدم؟ منم گفتم چرا؟

گفت چون تو زندگی گذشته من یه نفر بوده که من خیلی ازش عذاب کشیدم و زجرم داده و...

بعد از شنیدن این صحبتهاش یه عرق سرد به بدنم نشست. هنوزم یادمه با اینکه یکسال گذشته. من و پسرم 7 سال تاوان چیزی رو پس داده بودیم که نه اطلاعی ازش داشتیم و نه تقصیری.

خانمم انتقام ضربه گذشته خودش رو از من داشت میگرفت تا اینطوری به آرامش برسه.

یادمه یکی دو روز از شدت فشار عصبی که بهم وارد شده بود مثل آواره ها اومده بودم مشهد و از حرم تکون نمیخوردم.

ولی بازم بخاطر پسرم گفتم برمیگردم و حالا که فهمیدم چی شده درمانش میکنیم.

مجددا رفتم پیش یه مشاور زبده. روحانی هم بود. گفتم بهتر میتونه با خانمم صحبت کنه و... بهش کل ماجرا رو گفتم و بعدش خانمم رو بردم پیشش.

فکر میکنید چی شد؟ قسم 2 عالم و جون عموی شهیدم و ... رو میخورد که نه شوهرم دروغ میگه و من در گذشته ام اصلا چیزی نبوده.

در صورتیکه اتفاقا هنوزم صدای رکورد شده صحبتهای اون شبش رو دارم. به مشاور هم نشون دادم. و در نهایت بعد از چند بار صحبت و ... بازم اثر نکرد.

یه حرف خوب زد این مشاوره. گفت ما مشاور ها خدا نیستیم. در صورتی میشه یه نفر رو درمان کرد که خودش بپذیره مشکل داره و همراهی کنه و بخواد تغییر کنه.

ولی کسی که تغییر نمیکنه و دوست نداره و قبول هم نمیکنه رو نمیشه کاریش کرد.

 

باز هم یه بار دیگه برای آخرین بار به خونوادم گفتم و همه با هم رفتیم خونه پدرشون تا شاید خوب بشه و اخلاقش رو درست کنه. که با کلی ناسزا و حتک حرمتهایی که باور کردنی نبود برام روبرو شدیم از طرفش.

بازم میگم. هر کاری که تصور کنید برای بهبودش کردم. فقط از تنها کاری که از انجامش پشیمونم اینه که به پاش افتادم و گریه کردم تا زندگیمون رو بهم نریزه.

اینم بگم بعد از این اتفاقی که برام افتاد دیدگاهم نسبت به دین و حجاب و... تغییر کرده. میدونم لزوما هر با حجابی خوب نیست و هر بی حجابی لزوما بد نیست.

و اینکه بالاترین و مهم ترین ملاک واسه ازدواج اخلاقه. نه دین و پول و... فقط و فقط اخلاق و درک متقابل.

و در نهایت تصمیم خودمو بعد از 7 سال گرفتم. 7 سالی که سلامتی و سرمایه و کسب و کارهام رو از دست داده بودم بخاطر چیزی که نمیدونستم و تقصیری هم نداشتم.

یادمه مرداد ماه سال گذشته بود. از خونوادم و پسرم خداحافظی کردم و فقط با یک کیف که اونم یه لپ تاب فقط داخلش بود و 300 هزار تومان پول سوار اتوبوس شدم و برای همیشه رفتم...

 

ببخشید دوستان. ولی بشدت سر درد گرفتم. فکر کنم یه دمنوش بشدت نیاز دارم با کمی استراحت. مجددا خواهم گفت ادامه اش رو...

تعداد نظرات این مطلب [۸] است.
چقدر تلخ!!و قطعا خیلی تلختر از اینه که ما خوندیم.
یکی از عزیزانم در شرایطی شبیه شما زندگی میکنه.با این تفاوت که اون هنوز هم داره ادامه میده...بخاطر دخترش...بنظرم با وجود تمام شکستها و سرخوردگیها باید الان خوشحال باشید که رها شدید..
دلم میخواد این لحظه فقط دعا کنم به آرامش برسید..دعا میکنم زمانی برسه که این تلخی اونقدر تو ذهنتون محو بشه و اونقدر زندگی به کامتون شیرین باشه که یادآوری این خاطرات اینقدر عذابتون نده..
خیلی خیلی ممنونم ازتون.
چه غم انگیز
:(
شاید پسرتون بخواد باشما زندگی کنه :(((
اذیتتون میکنه ادامشو ننویسین چون لازم نیست همه از زندگی شخصی هم باخبر باشن
میدونم پسرمم منتظر منه. بهش قول دادم که برگردم و بیارمش پیش خودم.
نه فکر میکنم وقتی مینویسم آروم تر میشم.
زندگی تلخی داشتید جناب حیدری
بی صبرانه منتظر ادامه هستم
فقط یه سوال، چرا پسرتون رو تنها گذاشتید؟
چون چاره ای نبود برام. انتخاب من انتخابی بین بد و بدتر بود...
و اینکه تا 7 سالگی باید پسرم پیش مادرش باشه طبق قانون.
در واقع ازش داشت بعنوان طعمه برای عذاب من استفاده میکرد. وقتی رفتم میدونستم دیگه اونم اذیت نخواهد کرد.
ای بابا....
طفلی دل مرده شده بوده:'(
منم میترسم مثل ایشون بشم
خیلی سخته...
نمیخوام قضاوت کنم اما خانمتون و قشنگ درک میکنم....
برای همین همیشه میگم دخترا نباید قبل ازدواج با کسی دوست بشن:|
ان شاالله از نو بسازید زندگی رو توکل برخدا

خیلی ممنون از لطفتون.
ولی هر اتفاقی هم که بیفته نباید یه نفر دیگه تاوان یه اشتباه فرد رو به ناحق پس بده.
خوب کردین که تصمیم گرفتین بنویسین
نوشتن اصولا ادم ها رو اروم میکنه
امیدوارم بهترین اتفاقا براتون بیوفته
خیلی ممنون از شما. بله دقیقا همینطوره.
متاسفم :(
ممنون. بهرحال زندگی این بالا و پایین ها رو داره.
جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۰:۵۸ ستاره اردانی زاده
واقعا باید به هفت سال صبرتون افرین گفت ...
حتما بیشتر و بیشتر بنویسید  .. نوشتن مغز ادم رو اروم میکنه  به ادم کمک میکنه تصمیم های درست  رو با تامل بیشتر بگیره ..
لطفا  پسرتون رو مثل خودتون  صبور و باطن بین تربیت کنید  از مادرش خیلی چیز بدی براش نسازید ...تا می تونید بهش توجه کنید ... کاش میشد  خانومتون بعدش از یه مدت دوری  ارزش شما رو بفهمه و تغیر کنه و برگرده ...شما زحمت خودتون رو کشیدی  کوتاه اومدید حالا اگه قرار باشه کسی برای زندگی پسرتون کوتاه بیاد  اون مادرشه ....
خیلی ممنون و سپاس فرآوان بخاطر امید دادنتون.
واقعیت اینه که خیلی چیزها رو حتی نمیشه گفت چه برسه به اینکه بنویسیشون. بعضی چیزا باید تا ابد بین تو و خدای تو باقی بمونه.
کاش درست میشد و برمیگشت. ولی خوب نشد. تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که پسرم رو میارم پیش خودم و اونو درست تربیت میکنم.
بازم ازتون ممنونم. :)
جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷ , ۱۶:۴۰ ستاره اردانی زاده
واقعا بعضی چیز ها رو نمیشه در حد کمال با کلمات توصیف کرد ... یکی از اون چیز ها به نظر من درد هستش
بهترین ها رو برای شما و پسرتون و  حتی خانومتون ارزو میکنم...
منتظر خدا باشید  یه جایی سر راهتون  سبز میشه و زندگیتون رو سبز میکنه که نمیتونید باور کنید یه جایی که اسمش معجزست شانسه بخت و اقباله ...
خواهش میکنم
خیلی ممنونم از شما و اظهار لطفتون. امیدوارم شما هم همیشه و همه جا موفق باشین و سربلند.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
احمد حیدری هستم. یه برنامه نویس و طراح سایت که نمیدونم چرا، ولی یه حسی بهم گفت بعد از 10 سال طراحی سایت و کار و بدست آوردن تجربه های تلخ و شیرین بسیار در زندگیم یک وبلاگ ساده جاش خالیه. واسه همین تصمیم گرفتم ایجادش کنم و اتفاقات روزمره ام رو داخلش بنوسیم تا آیندگان رو ارجاع بدم بهش!
Based On Erfan Theme طراحی شده با عشق به انضمام کمی خلاقیت توسط: احمد حیدری - (کپی قالب و محتوای آن کاملا آزاد است...)