روز نوشت های یک مهندس

در ژرفـنـای اقـیـانـوس آگـاهـی، هـمـچـون رودی کـوچـک امـا جـاری و زلـالـم تـا دریـا شـدن هـمـچـنـان نـیـازمـنـد قـطـره هـای سـخـاوتـمـنـد بـارانـم.

طراحی از من لبخند از شما

سلام به همه دوستان خوبم.

آقا من فردا و پس فردا تعطیلم. از اونجا که از بیکار بودن بدم میاد و خیلی دوستان وبلاگ نویس رو هم دوست دارم میخوام یه کاری کنم.

هر کی قالبش مشکلی داره یا میخواد توی قالبش تغییراتی رو ایجاد کنه و یاد نداره زیر همین پست بگه تا براش توی این دو روزه انجام بدم.

باشد که هم من از بیکاری در بیام و هم شما خوشنود گردید. :))

 

دوستان کمی آهسته تر!

 

امروز صبح که داشتم میرفتم سر کار با صحنه ای عجیب مواجه شدم. هم عجیب هم دلخراش. خیلی بهش فکر کردم و کلا ذهنم رو به خودش درگیر کرده. کنار جاده یه گنجشک رو دیدم که با یه ماشین برخورد کرده بود و مرده بود :/

حیف پرنده ای به این زیبایی. حیف... حیف از اینهمه زیبایی هایی که براحتی داریم از دستشون میدیم و هر روز از کنارشون به سادگی میگذریم.

متاسفانه الآن وضعیت افراد جامعه و خصوصا جوونها هم به همین شکل شده.

یه جماعتی شدیم بی احساس. نه از دوست داشتن چیزی میفهمیم نه از عشق.

همه به هر طریقی که بتونن دارن از سر و کول هم بالا میرن تا به شهرت و پول بیشتری برسن. این وسط خیلیا هم اگه دارن از بین میرن یا دلی یا احساسی رو هم اگه میشکنن براشون مهم نیست.

فاجعه اینجاست که نه تنها براشون مهم نیست بلکه دارن توجیهش هم میکنن و حق به جانب ان.

تو رو خدا بچه ها بیشتر به فکر هم باشیم. بیشتر برای هم وقت بزاریم. بیشتر با هم بریم بیرون. بیشتر با هم حرف بزنیم. بیشتر هوای احساس و قلب همدیگه رو داشته باشیم. چون اگه اینکارو نکنیم یه روز یکی مثل همین گنجشک ما رو له میکنه و اهمیتی هم بهمون نمیده.

چقدر دلم برای مادربزرگ و پدربزرگم تنگ شده. چه عشقی به هم داشتن. تا روز آخر زندگیشون همیشه کنار هم و حتی توی یه ظرف غذا میخوردن. با اینکه خونشون برق نداشت ولی چراغ دلشون همیشه روشن بود.

یاد انارهای دون کرده ای میفتم که هر وقت میرفتم خونشون سریع برام میاوردن.

چه زود گذشت و چه زود بزرگ شدیم. صد حیف...

بچه ها ازتون میخوام همین الآنی که این پیام رو میخونید پاشین و یخورده از این فضای مجازی بیاین بیرون. بدون مقدمه روی پدر و مادرتون رو ببوسین. به کسی که دوستش دارین بگین که چه احساسی بهش دارین. برای هم گل بخرین. با هم حرف بزنید و...

نزارین دیر بشه و فقط حسرت به دلامون بمونه. ممنونم ازتون.

 


 

پ.ن: خدمت اون دوست ******** که با سرعت زده و این گنجشک رو کشته و عین خیالشم نبوده عرض کنم که خوب آدم مریض، اولا یواش تر برو و حواست رو بیشتر جمع کن. ثانیه نمیتونستی بیای ببینی چه به سر این گنجشکه اومده؟! لااقل میتونستی بزاریش کنار خیابون.

واقعا برات متاسفم...

 

بی‌ارتباطی مدرک دانشگاهی با فرصت‌های شغلی

 

توی یکی دو هفته اخیر درگیر جذب نیرو برای تکمیل بخش آی تی شرکت بودم. یکی دو مطلب هم در خصوص اتفاقاتی که رخ داد نوشتم. قرار بود 2 نفر نیروی آقا و 2 نفر نیروی خانم رو جذب کنیم. 2 نفر نیروی آقا رو جذب کردیم و یک هفته از استارت آموزش هاشون گذشته. تا الانکه بازخوردی که ازشون گرفتم قابل قبول بوده. هر چند میشه خیلی بهتر از این هم باشن.

اما کماکان در جذب نیروهای خانم مد نظرمون موفق نبودیم! در واقع اصلا کسی حاضر نیست بیاد مصاحبه تا بعدش به جذب برسه!

نمیخوام زیاد در این خصوص و دلایل افراد صحبت کنم. فقط داشتم یکی از مطالب وبسایت سرکار خانم ناهید عبدی رو مطالعه میکردم که مرتبط به این قضایا میشد. به همین خاطر با کسب اجازه از ایشون در ادامه این متن رو منتشر میکنم.

 


 

 مدرک دانشگاهی و فرصت‌‌های شغلی

 

شاید بهتر بود عنوان این پست را، بی‌ارتباطی مدرک دانشگاهی با فرصت‌های شغلی می‌گذاشتم.

این روزها اگر ببینیم فردی در رشتۀ تحصیلی خودش مشغول به کار است، بیشتر تعجب می‌کنیم تا از روبه‌رو شدن با افراد زیادی که شغلشان هیچ ارتباطی با مدرک دانشگاهی آن‌ها ندارد.

اگر قدری هم با خودمان و دیگران صادق‌تر باشیم، باز هم می‌بینیم که عنوان کردن مدرک دانشگاهی در رزومه، تنها ارزشی به‌اندازۀ سیاه کردن یک خط اضافی را دارد و در بقیۀ موارد که برای به دست آوردن سمت خاصی نیاز به مدرک مرتبط وجود ندارد، همان یک خط هم بی‌ارزش است.

هر چه جلوتر می‌رویم، مهارتمندی و توانمندی جای مدرک دانشگاهی را بیشتر می‌گیرد و این نکته شفاف‌تر می‌شود که مدرک دانشگاهی، عنوان فعالیتی است که سال‌هایی از گذشته‌مان را به آن اختصاص داده‌ایم و داستانی است که حتی در قصۀ امروز شغلمان، قابل‌تعریف نیست و بیشتر به عنوان رویدادی مرده تلقی می‌شود.

برای به دست آوردن شغل مطلوب، شاید مؤثرترین کار، ارائۀ رزومۀ روزانه و شرح توانمندی‌های زندۀ ما باشد.

رزومۀ روزانۀ ما، می‌تواند وب‌سایت و یا وبلاگی باشد که هرروز در آن می‌نویسیم و زنده‌ترین سندی است که در آن از طرز فکر و دغدغه‌های اصلی‌مان می‌گوید.

توانمندی‌های زندۀ ما، فهرستی است که با نوشتن آن می‌توانیم به بقیه بگوییم چه تمایزی با دیگران داریم.

همان مواردی که کمتر کسی می‌تواند به آن‌ها دسترسی پیدا کند و یا به‌اندازۀ ما در آن‌ها عمیق شود.

پس هوشمندانه و البته بسیار ساده است که چنین فهرستی را برای خودمان تهیه کنیم و برای آن یک شاخص در نظر بگیریم. شاخصی که نشان بدهد این مهارت خاص می‌تواند وجه تمایز ما از دیگران باشد.

جیم ران می‌گوید: آموزش رسمی شما را به درآمد می‌رساند، خودآموزی شما را به ثروت می‌رساند. به لطف گسترده شدن و در دسترس بودن فضای دیجیتال و آموزش‌های متعدد و رایگان در آن، بهانه‌ای برای درجا زدن و پیش نرفتن وجود ندارد. خودآموزی ارزان شده و در اختیار همه قرارگرفته است.

وقتی ارتباط فرصت‌های شغلی با مهارتمندی بیشتر از مدرک‌گرایی است، جای تعجب نیست که عده‌ای از بیکاری شکایت کنند و عدۀ زیادی هم از کمبود نیروی انسانی توانمند و قابل.

وقتی برای اضافه کردن مهارت‌هایمان، از خودمان متوقع نباشیم، انتظار بیهوده‌ای است که منتظر توجه و نظر لطف دیگران بنشینیم.

انسان مهارتمند انتخاب نمی‌شود، انتخاب می‌کند.

 

کی قراره تموم بشه؟!

نمیدونم کی قراره تموم بشه...

این دوری، این انتظار...

فقط به این امید انتظار میکشم که زودتر تموم بشه.

میدونم که میدونه منتظرشم...

بانوی بهمن می نویسد (یادداشتی از ماهور)

این متن خیلی به دلم نشست. ولی نمیدونم چرا. انگار حرف دل من بود توی این روزها...

با اجازه از وبلاگ ماهور عزیز میزارمش اینجا:

 

 سی چهل سال بعد،در یکی از روزهای تابستانی داغِ زندگی ات به یاد من خواهی افتاد.

روزی که حتی برای یک دقیقه هم که شده به من فکر خواهی کرد.

کنجکاو میشوی که در چه حال ام؟!سعی میکنی چهره ام را به یاد آوری.

نمیدانم موفق خواهی شد یا نه.

نمیدانم آن روزها به این حرفم رسیده ای که "هیچ چیز را جدی نگیر و درگیر نشو"یا نه!

ایمان دارم به این فکر خواهی کرد که چه قدر همه چیز زود گذشت...

دستی روی چین و چروک های روی صورتت میکشی، از جایت بلند میشوی، آدم های دور و برت را میبینی.

افرادی که حال عضو خانواده ی تو هستند.

چهره ی همه ی شان را به خوبی میتوانی درون ذهنت تصور کنی.

مشغول حرف زدن با آن ها میشوی و به یکباره چهره ی مات و تاریک ام از ذهنت بیرون می رود.

دوباره مرا فراموش میکنی.

برای چند سال دیگر؟! نمیدانم.
 

از

چرا ادعای یاد داشتن میکنیم؟!

توی این 2 روز گذشته بعضی از افرادی که اومدن واسه مصاحبه میگفتن ما همه چی رو یاد داریم!

حتی رزومه شون رو هم که آورده بودن توی خیلی از موارد نوشته بودن که تخصص دارن!

ولی وقتی ازشون چند تا سوال ساده و ابتدایی پرسیدم دیدم صرفا دوستان ادعا دارن و توهم یاد داشتن زدن.

خوب دوست عزیز وقتی چیزی رو بلد نیستی با صداقت بگو یاد ندارم. هیچ ایرادی هم نداره. بگو یاد ندارم ولی زمان میزارم و یاد میگیرم.

 

وقتی این صحبتها رو از این افراد میبینم یاد این تیکه از فیلم پایتخت میفتم خداییش. :))

 

 

توی همین یکی دو روز قصه زندگیم رو براتون تعریف میکنم!

سلام به همه.

امروز خیلی خسته شدم. افراد زیادی اومده بودن واسه مصاحبه. هیچکدومشون رو هم تا الآن نپسندیدم. :(

حالا قراره فردا هم کلی افراد دیگه بیان تا بالاخره پرونده این قضیه جذب نیرو رو این هفته ببندیم.

 

اما یه نکته دیگه. خیلیا ازم سوال میکنن که شما پسر داری؟ یا ازدواج کردی؟ یا چطور الآن میگی دوری ازشون و تنهایی و...

اگه عمری باشه فردا یا پس فردا یه مطلب مفصل مینویسم و کل ماجرا رو شرح میدم.

وقتی اسم پسرم که مدتیه ندیدمش میاد، غم عالم به دلم میشینه...

 

راستی دارم یه آهنگ از همای عزیز گوش میکنم که گفتم براتون به اشتراک بزارم. دانلودش کنید و مثل من غرق بشین توش...

 


 

 

چه سوالاتی رو توی مصاحبه از افراد بپرسم؟

سلام به همه خوبان.

2 تا مسئله رو میخوام توی این مطلب باهاتون به اشتراک بزارم.

خوشحال میشم توی مورد دوم نظرتون رو بدونم. :)

 


 

اول از همه از یه موضوعی واقعا ناراحت هستم. قالبی که در حال حاضر روی وبلاگ فعاله رو من داده بودم یکی از بچه ها ایجاد کنه. چون خودم اصلا فرصت نداشتم. چون خواستم یه تمرینی براش باشه.

بعد امشب از طریق پیام یکی از دوستان متوجه شدم قالب فعلی از روی یکی از قالبهای دیگه ی بیان به شکل ناشیانه ای کپی شده! :(

واسه همین اولا در اولین روز کاری یک گوش مالی حسابی به این خانم محترم همکارم خواهم داد تا بدونه کپی در هر حال بده.

و ثانیا همینجا از مدیریت وبلاگ دختری از نسل حوا عذرخواهی میکنم و امیدوارم از این بابت ناراحت نباشن.

هر چند توی کپی رایت وبلاگ اصلاحات رو انجان دادم. :)

 


 

و اما مورد دوم.

سه شنبه از افرادی که برای استخدام شرکت قراره بیان میخوام مصاحبه بگیرم.

به نظرتون جدا از سوالات تخصصی چه سوالات عمومی رو ازشون بپرسم؟ شما بودین چی میپرسیدین؟

ممنون میشم جواب بدین.

مراسم جگر زنی!

آقا دیشب رو که گفتم نمیدونم چرا هر کاری کردم نتونستم بخوابم.

در عوض ساعتهای 10 صبح بود تقریبا که بالاخره خوابیدم. جاتون خالی تا ساعت 6 از خستگی زیاد خواب بودم.

وقتی که پا شدم سرم داشت گیج میرفت. چون نه صبحانه و نه نهار خورده بودم :(

خیلی دلم به حال معدم سوخت. گفتم یه کاری کنم جبران مافات بشه.

واسه همین رفتم یه جگرکی و شام خودمو مهمون کردم. البته جاتون واقعا خالی بود. :)

 

پ.ن: نمیدونستم اسم این مطلب رو چی بزارم. یاد حرف یکی از بچه ها افتادم که میگفت جیگر رو زدم به بدن. واسه همین اسم این پست رو گذاشتم مراسم جگر زنی. :)))

 

وای از این بی خوابی های شبانه

نمیدونم چم شده :(

چند شبه اصلا نمیتونم بخوابم. امشب هم دقیقا به همین شکل بود. کلافه شدم بخدا. دیدم هیچ کاری نیست بکنم گفتم بیام یه مطلب بنویسم.

هر کار فکر کنید انجام دادم ولی خوابم نمیبره.

از دمنوش و آرام بخش و موسیقی و پیاده روی و مطالعه و فیلم دیدن و کار کردن و...

ولی هیچ کدوم تاثیر نداشت.

خداییش وقتی شما اینجوری میشین چیکار میکنین؟

اصلا فک میکنید علت این بی خواب شدنها چی میتونه باشه؟

توهم زدیم که مشکل بیکاری داریم!

یه چند روزی میشه واسه استخدام یه نیروی جدید توی بخش آی تی شرکت یه آگهی استخدام زدم توی چند تا از کانالها و سایتهای مختلف.

بماند که همه جا دوستان لطف میکنن و تا میتونن برای درج یه پیام کلی تیغ میزننت. :(

حالا نکته جالب ماجرا اینجاست:

توی اگهی نوشتم که باید فرم استخدام رو پر کنن ولی حدود 80 درصد اصلا فرم رو پر نکردن و فقط یه ایمیل زدن که آقا منو استخدام میکنید؟

خوب عزیزان من به نظرتون با چه شناختی باید شما رو استخدام کنیم خداییش؟

از اون 20 درصد باقی مونده هم کسی تا الآن پیدا نشده که تخصص مد نظر ما رو داشته باشه! :(

بهشون میگیم اصلا بیاید بعد یکی دو ماه که خودمون بهتون کار رو یاد دادیم استخدامتون میکنیم. جواب اکثرشون اینه که حقوقمون چی پس؟ بیمه مون چی پس؟  :((((

خداییش میخوام گریه کنم. چقدر ما آدما راحت طلبیم.

امروز به این نتیجه رسیدم هر کی میگه کار نیست و از عالم و آدم شاکیه دروغ میگه.

طرف هیچ تخصصی نداره و الکی میگه کار نیست.

اول یه تخصص یاد بگیرین بعد ببینم بیکار میمونید یا نه. والا. !!!

آقاجون من تنهایی راحت ترم!

من نمیدونم چرا بعضیا اینقدر اصرار دارن منو از تنهایی در بیارن!

اگه ما نخوایم شما این لطف رو به ما بکنین باید کی رو ببینیم خداییش؟!

بابا به خدا من با تنهایی خودم راحت ترم.

نمیتونم کسی که توی یه فاز فکری دیگه است رو تغییر بدم و اگه کنار هم باشیم اینجوری هر دو نفرمون آسیب میبینیم.

من یه مسیری رو انتخاب کردم که باید تا چند سال لااقل تنها طی کنمش.

من مطالعه، تحقیق، کار، فکر، خودسازی و ساختن آینده ای متفاوت رو انتخاب کردم.

نمیتونم با کسی که دنبال عشق و حال خودشه و ... یه جا کار کنم و زندگی.

کبوتر با کبوتر باز با باز                    کند همجنس با همجنس پرواز

۱ ۲
احمد حیدری هستم. یه برنامه نویس و طراح سایت که نمیدونم چرا، ولی یه حسی بهم گفت بعد از 10 سال طراحی سایت و کار و بدست آوردن تجربه های تلخ و شیرین بسیار در زندگیم یک وبلاگ ساده جاش خالیه. واسه همین تصمیم گرفتم ایجادش کنم و اتفاقات روزمره ام رو داخلش بنوسیم تا آیندگان رو ارجاع بدم بهش!
Based On Erfan Theme , And Re-Coding By Me! Powered by Bayan