روز نوشت های یک مهندس

در ژرفـنـای اقـیـانـوس آگـاهـی، هـمـچـون رودی کـوچـک امـا جـاری و زلـالـم تـا دریـا شـدن هـمـچـنـان نـیـازمـنـد قـطـره هـای سـخـاوتـمـنـد بـارانـم.

سختی های درست و سختی های نادرست

سختی‌ها اگر درست باشند، مثل سختی‌های رسیدن به هدف - مدارا برای بهبود یک زندگی خانوادگی و عبور از دره‌ها - یادگیری امری جدید و به درد بخور و... سازنده جان ما هستند؛ وگرنه درونمان خام خواهد ماند.

سختی نادرست هم داریم مانند: ماندن در روابط تاریخ مصرف گذشته‌ای که هر روز عذاب است و امیدی به بهبودش نیست - ماندن در شغلی که ربطی به کیستی و جنس درونمان ندارد و امیدی در آن نیست - ماندن در سازمان یا اقلیم یا دیاری که حکام و مردمانش در ظلم و بی عدالتی از هم سبقت می گیرند.

سختی ادامه دادن اخلاق‌ها و عادت‌های مخرب مانند: عادت به قمار و شرط بندی و دود و دم و مستی و خمر و بنگ و اسمش را تفریح گذاشتن -  عادت به سوزاندن عمر پای تلویزیون و گیم و موبایل - عادت به جمع‌های بیهوده گوی و الکی خوش و اسمش را روابط اجتماعی گذاشتن - عادت به کلاس رفتن و سمینار گوش کردن و کتب خوب خواندن بدون اینکه عملا چیزی را واقعاً تغییر دهیم و بیشتر حرفهای گنده بلغور کردن بدون اینکه کاری واسه خودمان انجام دهیم.

 
"تقدیر" تو زمانی عوض می‌شود که "تغییر" ایجاد کنی و این یعنی شب و روز قدر تو

 

متن فوق از کانال تلگرام دکتر شیری برداشته شده است.

رهایی از سندروم سیندرلا !

عرض ادب خدمت همه خوبان. لبخند

امروز صبح با یه بنده خدایی داشتم میرفتم محل کارم. رادیوی ماشین رو روشن کرده بود و با دقت گوش میداد.

منم کنجکاو شدم و سرم رو از گوشیم بیرون آوردم و به دقت مطلبی که گفته میشد رو گوش دادم.

در مورد سندروم سیندرلا داشت یه روانشناس صحبت میکرد. اسمش خیلی جالب بود.

بصورت خلاصه گفت سندرم سیندرلا یعنی اینکه سواری با اسب سفید و کالسکه طلایی به دنبال دختری میاد و خوشبختش می کنه!

و با این تفکر سیندرلایی نظر دختر اینه که: پس من از فردای عقد نیازی به تلاش ندارم و همه چیز برام مهیاست و نیازهای من برآورده خواهد شد!

 

حالا نمیخوام بیام در مورد این موضوع صحبت کنم. یه سرچ کنید توی اینترنت کلی توضیح در این مورد براتون میاد.

بعد که خوب فکر کردم دیدم این مسئله نه تنها واسه خانوم ها هست بلکه آقایونم دارن! حالا شاید کمتر ولی بهرحال دارن.

دیدم بعضی از آقایونی رو هم که منتظرن یه خانم زیبا و پولدار و با اصل و نسب بهشون جواب مثبت بده. و مشابهش خیلی از خانوم ها رو هم به همین شکل.

 

به نظرم این مسئله نه تنها در مورد ازدواج بلکه در مورد خیلی از مسائل دیگه هم وجود داره. وقتی منتظر باشیم که معجزه ای توی زندگیمون رخ بده یا یه گنجی پیدا کنیم یا قرعه کشی بانک برنده بشیم یا یکی پیدا بشه کمکمون کنه توی مشکلات و هزار تا مورد مشابه دیگه، همه یک معنی رو میدن.

 

فرافکنی و تنبلی و نداشتن عزت نفس

 

 حالا اسم علمیش رو گذاشتن سندروم.!

 

به نظر من این قبیل تصورات و رویاها روز به روز آدم رو گوشه گیرتر، افسرده تر و ناامیدتر میکنه. افراد از خود واقعیشون فرار میکنن. همه یه نقاب میزنن و چیزی رو نشون میدن که در تصوراتشونه. واسه همین خیلیا جرات نشون دادن حتی تصویر خودشونم ندارن! میشن دنباله رو یک سری از افرادیکه از نظر اونا به رویاهاشون نزدیک ترن.

 

ولی واقعیت اینه که همه افراد با هر سن و سالی و هر موقعیت و شخصیت و ظاهری به نوبه خودشون زیبا هستن.

شمایی که داری این مطلب رو میخونی، باید باور کنی که منحصر به فرد آفریده شدی. دوباره هیچ شخصی مثل تو نخواهد آمد.

پس لطفا دست از مقایسه خودت با سایرین بردار. از خود واقعیت لذت ببر. با خودت در صلح باش. با خودت مهربان باش و عاشق خودت شو.

دوست من، بجای اینکه منتظر باشی شرایط تغییر کنه یا یه نفر پیدا بشه خوشبختت کنه روی پای خودت وایستا. روی خودت کار کن. مستقل از هر انسان دیگه ای شو. رشد کن و بزرگ شو. حاضر باش بهای رشدت رو هر چند زیاد پرداخت کنی.

و مطمئن باش با استقلال خودت بهترین افراد و اتفاقها سر راهت نمایان میشن. شک نکن.

در ضمن هر وقت هم ناامید شدی و انرژیت داشت کم میشد همراه با من این کلیپ کوتاه رو گوش کن و ادامه بده. یا علی...

  

 

فایل صوتی این کلیپ رو هم میتونید از اینجا دانلود کنید. :)

 

بین سختی و تنبلی عمیقا تفاوت است

در قرآن گفته شده: ان مع العسر یسری. یعنی با هر سختی آسانی است. نگفته با هر تنبلی آسانی است!

بین سختی کشیدن برای رسیدن به نتیجه دلخواه با تنبلی کردن تفاوت بسیار است.

به اندازه فکرتان صرفا بزرگ خواهید شد ولی به اندازه اقدامتان به موفقیت میرسید.

(قابل توجه دوستانی که صرفا انگیزشی صحبت میکنند!)

داستان زندگی 31 ساله من – بخش دوم

و اما ادامه...

روزی که تصمیم گرفتم واسه همیشه برم رو هنوز هم یادمه. انگار همین دیروز بود. تصمیم خیلی خیلی سختی بود. از یه طرف دوری از پسرم و خانوادم و دوستام و تمام داشته های زندگیم و از طرفی دیگه ناشناخته بودن آینده ای که هنوز نیومده بود.

ولی اینو خوب میدونستم که اگر بمونم نابود شدنم قطعی بود. پس تصمیمم رو قطعی کردم.

شاید باورتون نشه. ولی فقط گفتم میرم. نمیدونستم کجا باید برم. فقط دوست داشتم هر چه بیشتر دور بشم. با خودم میگفتم یا میرم شمال کشور یا جنوب یا هم تبریز. اول رفتم و یه بلیط اتوبوس برای مشهد گرفتم. گفتم وقتی رسیدم مشهد بالاخره یه جایی خواهم رفت.

بلیط رو که گرفتم توی ترمینال نشسته بودم که بصورت اتفاقی یکی از دوستام تماس گرفت. از ماجرام تا حدودی اطلاع داشت. گفت یه کار مرتبط با رشته تحصیلیت توی تهران پیدا کردم و بیا اینجا و...

منم که برام مهم نبود کجا میخواستم برم و ... سریع قبول کردم و بلیط رو پس دادم و راهی تهران شدم.

 

داستان زندگی 31 ساله من – بخش اول

خوب دیگه. فکر میکنم رسیدیم به بخش مهم ماجرا. اگه یادتون باشه توی یه مطلب وبلاگ گفته بودم که بزودی داستان زندگی شخصی خودم رو میگم. ولی بخاطر یکسری مشغله هایی که بوجود اومد یادم رفت و به تاخیر افتاد. بابت همین ازتون پوزش میخوام.

 

فقط قبل از اینکه بخوام شروع کنم باید چند نکته رو یادآور بشم.

ببینید دوستان برای من فضای مجازی با فضای واقعی زندگیم فرقی نداره. همیشه و همه جا سعی کردم خودم باشم. اگه نظر و عقیده ای دارم بطور شفاف بیان کنم. و همین شاید به مزاج خیلیها خوش نیاد.

پس ازتون خواهشی که دارم اینه که به دیدگاه های هم احترام بزاریم.

مورد دیگه اینکه قبل از قضاوت کردن سعی کنید بطور کامل و واقعی خودتون رو جای شخصی که داره این صحبت ها رو میکنه بزارین.

و در نهایتم اینکه به تصمیم های هم احترام بزاریم. اونم تصمیماتی که منطقی و با بررسی های مختلفی گرفته شدند.

راستی، چون یادآوری یکسری از خاطرات برام سخته فکر میکنم بعد از نوشتن این مطالب یکی دو روزی نیام وب. چون مطمئنا به ریکاوری ذهنی احتیاج خواهم داشت.

ولی بهرصورت صحبتهام رو میگم. لااقلش اینه که اگر عمری بود در آینده میتونم به پسرم نشون بدم تا بدونه واقعیت چی بوده...

 

صندلی داغ مهندسی!

صندلی داغ

 

خوب دیگه به علت کنجکاوی بیش از حد جمع کثیری از دوستان من هم یه صندلی داغ میزارم. امید است که خرسند گردید و کنجکاوی تان برطرف گردد. :)

فقط قبلش بگم در پاسخ دادن به سوالاتتون مختارم. سعی میکنم همه رو جواب بدم. ولی اگر قراره بین جواب ندادن و دروغ گفتن یکی رو انتخاب کنم مطمئنا انتخابم گزینه اوله. :)

 

دین با طعم غم!

هر روز که به محل کارم میرسم این شرکت کناری ما صدای یک دعا رو توی بلندگوهاش داره پخش میکنه.

اونم با تمام توان بلندگوهای بیچاره :(

حالا اینکه دعاش چیه و هدف اون بنده خدا چیه رو کاری ندارم. من فقط با یه چیز مشکل دارم. از زمان دانشگاه هم مشکلم شروع شده و کلی هم بابت این قضیه بحث و... داشتیم.

بهرصورت ما یه کشور اسلامی هستیم. زندگی توی یه همچین کشوری یه سری مسائل رو به همراه داره.

مثلا پخش اذان و دعا و... از مساجد و جاهای دیگه یه امر کاملا طبیعیه.

ولی چیزی که من متوجه نمیشم اینه که چرا این اذان هایی رو که دارن پخش میکنن اینهمه غم داره.

چرا یه صدایی رو پخش نمیکنن که آدم جذب بشه بهش و بره مسجد و حس بهتری بگیره مثلا؟

منکه شخصا وقتی این صداهای غمناک رو میشنوم بجای جذب فراری میشم.

توی این شرایط زندگی و کشور که داره از عالم و آدم غم رو سر مردم میباره لطفا شما که مسئول اجرای دین هستین دیگه غم و اندوه رو به خورد مردم ندین.

تازه بحث فقط دعا و اذان و... نیست.

کلا طوری دین رو به ما نشون دادن که هر وقت اسم خدا و پیامبر و اسلام و قرآن و اماما و... میاد آدم فکر میکنه نطفه همه اینارو با غم بریدن.

والا بخدا دین اینجوری نیست. لااقل منکه فک میکنم اینجوری نیست.

شما چی فکر میکنید؟

طراحی از من لبخند از شما

سلام به همه دوستان خوبم.

آقا من فردا و پس فردا تعطیلم. از اونجا که از بیکار بودن بدم میاد و خیلی دوستان وبلاگ نویس رو هم دوست دارم میخوام یه کاری کنم.

هر کی قالبش مشکلی داره یا میخواد توی قالبش تغییراتی رو ایجاد کنه و یاد نداره زیر همین پست بگه تا براش توی این دو روزه انجام بدم.

باشد که هم من از بیکاری در بیام و هم شما خوشنود گردید. :))

 

دوستان کمی آهسته تر!

 

امروز صبح که داشتم میرفتم سر کار با صحنه ای عجیب مواجه شدم. هم عجیب هم دلخراش. خیلی بهش فکر کردم و کلا ذهنم رو به خودش درگیر کرده. کنار جاده یه گنجشک رو دیدم که با یه ماشین برخورد کرده بود و مرده بود :/

حیف پرنده ای به این زیبایی. حیف... حیف از اینهمه زیبایی هایی که براحتی داریم از دستشون میدیم و هر روز از کنارشون به سادگی میگذریم.

متاسفانه الآن وضعیت افراد جامعه و خصوصا جوونها هم به همین شکل شده.

یه جماعتی شدیم بی احساس. نه از دوست داشتن چیزی میفهمیم نه از عشق.

همه به هر طریقی که بتونن دارن از سر و کول هم بالا میرن تا به شهرت و پول بیشتری برسن. این وسط خیلیا هم اگه دارن از بین میرن یا دلی یا احساسی رو هم اگه میشکنن براشون مهم نیست.

فاجعه اینجاست که نه تنها براشون مهم نیست بلکه دارن توجیهش هم میکنن و حق به جانب ان.

تو رو خدا بچه ها بیشتر به فکر هم باشیم. بیشتر برای هم وقت بزاریم. بیشتر با هم بریم بیرون. بیشتر با هم حرف بزنیم. بیشتر هوای احساس و قلب همدیگه رو داشته باشیم. چون اگه اینکارو نکنیم یه روز یکی مثل همین گنجشک ما رو له میکنه و اهمیتی هم بهمون نمیده.

چقدر دلم برای مادربزرگ و پدربزرگم تنگ شده. چه عشقی به هم داشتن. تا روز آخر زندگیشون همیشه کنار هم و حتی توی یه ظرف غذا میخوردن. با اینکه خونشون برق نداشت ولی چراغ دلشون همیشه روشن بود.

یاد انارهای دون کرده ای میفتم که هر وقت میرفتم خونشون سریع برام میاوردن.

چه زود گذشت و چه زود بزرگ شدیم. صد حیف...

بچه ها ازتون میخوام همین الآنی که این پیام رو میخونید پاشین و یخورده از این فضای مجازی بیاین بیرون. بدون مقدمه روی پدر و مادرتون رو ببوسین. به کسی که دوستش دارین بگین که چه احساسی بهش دارین. برای هم گل بخرین. با هم حرف بزنید و...

نزارین دیر بشه و فقط حسرت به دلامون بمونه. ممنونم ازتون.

 


 

پ.ن: خدمت اون دوست ******** که با سرعت زده و این گنجشک رو کشته و عین خیالشم نبوده عرض کنم که خوب آدم مریض، اولا یواش تر برو و حواست رو بیشتر جمع کن. ثانیه نمیتونستی بیای ببینی چه به سر این گنجشکه اومده؟! لااقل میتونستی بزاریش کنار خیابون.

واقعا برات متاسفم...

 

بی‌ارتباطی مدرک دانشگاهی با فرصت‌های شغلی

 

توی یکی دو هفته اخیر درگیر جذب نیرو برای تکمیل بخش آی تی شرکت بودم. یکی دو مطلب هم در خصوص اتفاقاتی که رخ داد نوشتم. قرار بود 2 نفر نیروی آقا و 2 نفر نیروی خانم رو جذب کنیم. 2 نفر نیروی آقا رو جذب کردیم و یک هفته از استارت آموزش هاشون گذشته. تا الانکه بازخوردی که ازشون گرفتم قابل قبول بوده. هر چند میشه خیلی بهتر از این هم باشن.

اما کماکان در جذب نیروهای خانم مد نظرمون موفق نبودیم! در واقع اصلا کسی حاضر نیست بیاد مصاحبه تا بعدش به جذب برسه!

نمیخوام زیاد در این خصوص و دلایل افراد صحبت کنم. فقط داشتم یکی از مطالب وبسایت سرکار خانم ناهید عبدی رو مطالعه میکردم که مرتبط به این قضایا میشد. به همین خاطر با کسب اجازه از ایشون در ادامه این متن رو منتشر میکنم.

 


 

 مدرک دانشگاهی و فرصت‌‌های شغلی

 

شاید بهتر بود عنوان این پست را، بی‌ارتباطی مدرک دانشگاهی با فرصت‌های شغلی می‌گذاشتم.

این روزها اگر ببینیم فردی در رشتۀ تحصیلی خودش مشغول به کار است، بیشتر تعجب می‌کنیم تا از روبه‌رو شدن با افراد زیادی که شغلشان هیچ ارتباطی با مدرک دانشگاهی آن‌ها ندارد.

اگر قدری هم با خودمان و دیگران صادق‌تر باشیم، باز هم می‌بینیم که عنوان کردن مدرک دانشگاهی در رزومه، تنها ارزشی به‌اندازۀ سیاه کردن یک خط اضافی را دارد و در بقیۀ موارد که برای به دست آوردن سمت خاصی نیاز به مدرک مرتبط وجود ندارد، همان یک خط هم بی‌ارزش است.

هر چه جلوتر می‌رویم، مهارتمندی و توانمندی جای مدرک دانشگاهی را بیشتر می‌گیرد و این نکته شفاف‌تر می‌شود که مدرک دانشگاهی، عنوان فعالیتی است که سال‌هایی از گذشته‌مان را به آن اختصاص داده‌ایم و داستانی است که حتی در قصۀ امروز شغلمان، قابل‌تعریف نیست و بیشتر به عنوان رویدادی مرده تلقی می‌شود.

برای به دست آوردن شغل مطلوب، شاید مؤثرترین کار، ارائۀ رزومۀ روزانه و شرح توانمندی‌های زندۀ ما باشد.

رزومۀ روزانۀ ما، می‌تواند وب‌سایت و یا وبلاگی باشد که هرروز در آن می‌نویسیم و زنده‌ترین سندی است که در آن از طرز فکر و دغدغه‌های اصلی‌مان می‌گوید.

توانمندی‌های زندۀ ما، فهرستی است که با نوشتن آن می‌توانیم به بقیه بگوییم چه تمایزی با دیگران داریم.

همان مواردی که کمتر کسی می‌تواند به آن‌ها دسترسی پیدا کند و یا به‌اندازۀ ما در آن‌ها عمیق شود.

پس هوشمندانه و البته بسیار ساده است که چنین فهرستی را برای خودمان تهیه کنیم و برای آن یک شاخص در نظر بگیریم. شاخصی که نشان بدهد این مهارت خاص می‌تواند وجه تمایز ما از دیگران باشد.

جیم ران می‌گوید: آموزش رسمی شما را به درآمد می‌رساند، خودآموزی شما را به ثروت می‌رساند. به لطف گسترده شدن و در دسترس بودن فضای دیجیتال و آموزش‌های متعدد و رایگان در آن، بهانه‌ای برای درجا زدن و پیش نرفتن وجود ندارد. خودآموزی ارزان شده و در اختیار همه قرارگرفته است.

وقتی ارتباط فرصت‌های شغلی با مهارتمندی بیشتر از مدرک‌گرایی است، جای تعجب نیست که عده‌ای از بیکاری شکایت کنند و عدۀ زیادی هم از کمبود نیروی انسانی توانمند و قابل.

وقتی برای اضافه کردن مهارت‌هایمان، از خودمان متوقع نباشیم، انتظار بیهوده‌ای است که منتظر توجه و نظر لطف دیگران بنشینیم.

انسان مهارتمند انتخاب نمی‌شود، انتخاب می‌کند.

 

کی قراره تموم بشه؟!

نمیدونم کی قراره تموم بشه...

این دوری، این انتظار...

فقط به این امید انتظار میکشم که زودتر تموم بشه.

میدونم که میدونه منتظرشم...

بانوی بهمن می نویسد (یادداشتی از ماهور)

این متن خیلی به دلم نشست. ولی نمیدونم چرا. انگار حرف دل من بود توی این روزها...

با اجازه از وبلاگ ماهور عزیز میزارمش اینجا:

 

 سی چهل سال بعد،در یکی از روزهای تابستانی داغِ زندگی ات به یاد من خواهی افتاد.

روزی که حتی برای یک دقیقه هم که شده به من فکر خواهی کرد.

کنجکاو میشوی که در چه حال ام؟!سعی میکنی چهره ام را به یاد آوری.

نمیدانم موفق خواهی شد یا نه.

نمیدانم آن روزها به این حرفم رسیده ای که "هیچ چیز را جدی نگیر و درگیر نشو"یا نه!

ایمان دارم به این فکر خواهی کرد که چه قدر همه چیز زود گذشت...

دستی روی چین و چروک های روی صورتت میکشی، از جایت بلند میشوی، آدم های دور و برت را میبینی.

افرادی که حال عضو خانواده ی تو هستند.

چهره ی همه ی شان را به خوبی میتوانی درون ذهنت تصور کنی.

مشغول حرف زدن با آن ها میشوی و به یکباره چهره ی مات و تاریک ام از ذهنت بیرون می رود.

دوباره مرا فراموش میکنی.

برای چند سال دیگر؟! نمیدانم.
 

از
۱ ۲ ۳
احمد حیدری هستم. یه برنامه نویس و طراح سایت که نمیدونم چرا، ولی یه حسی بهم گفت بعد از 10 سال طراحی سایت و کار و بدست آوردن تجربه های تلخ و شیرین بسیار در زندگیم یک وبلاگ ساده جاش خالیه. واسه همین تصمیم گرفتم ایجادش کنم و اتفاقات روزمره ام رو داخلش بنوسیم تا آیندگان رو ارجاع بدم بهش!
Based On Erfan Theme طراحی شده با عشق به انضمام کمی خلاقیت توسط: احمد حیدری - (کپی قالب و محتوای آن کاملا آزاد است...)