روز نوشت های یک مهندس

در ژرفـنـای اقـیـانـوس آگـاهـی، هـمـچـون رودی کـوچـک امـا جـاری و زلـالـم تـا دریـا شـدن هـمـچـنـان نـیـازمـنـد قـطـره هـای سـخـاوتـمـنـد بـارانـم.

صندلی داغ مهندسی!

صندلی داغ

 

خوب دیگه به علت کنجکاوی بیش از حد جمع کثیری از دوستان من هم یه صندلی داغ میزارم. امید است که خرسند گردید و کنجکاوی تان برطرف گردد. :)

فقط قبلش بگم در پاسخ دادن به سوالاتتون مختارم. سعی میکنم همه رو جواب بدم. ولی اگر قراره بین جواب ندادن و دروغ گفتن یکی رو انتخاب کنم مطمئنا انتخابم گزینه اوله. :)

 

دین با طعم غم!

هر روز که به محل کارم میرسم این شرکت کناری ما صدای یک دعا رو توی بلندگوهاش داره پخش میکنه.

اونم با تمام توان بلندگوهای بیچاره :(

حالا اینکه دعاش چیه و هدف اون بنده خدا چیه رو کاری ندارم. من فقط با یه چیز مشکل دارم. از زمان دانشگاه هم مشکلم شروع شده و کلی هم بابت این قضیه بحث و... داشتیم.

بهرصورت ما یه کشور اسلامی هستیم. زندگی توی یه همچین کشوری یه سری مسائل رو به همراه داره.

مثلا پخش اذان و دعا و... از مساجد و جاهای دیگه یه امر کاملا طبیعیه.

ولی چیزی که من متوجه نمیشم اینه که چرا این اذان هایی رو که دارن پخش میکنن اینهمه غم داره.

چرا یه صدایی رو پخش نمیکنن که آدم جذب بشه بهش و بره مسجد و حس بهتری بگیره مثلا؟

منکه شخصا وقتی این صداهای غمناک رو میشنوم بجای جذب فراری میشم.

توی این شرایط زندگی و کشور که داره از عالم و آدم غم رو سر مردم میباره لطفا شما که مسئول اجرای دین هستین دیگه غم و اندوه رو به خورد مردم ندین.

تازه بحث فقط دعا و اذان و... نیست.

کلا طوری دین رو به ما نشون دادن که هر وقت اسم خدا و پیامبر و اسلام و قرآن و اماما و... میاد آدم فکر میکنه نطفه همه اینارو با غم بریدن.

والا بخدا دین اینجوری نیست. لااقل منکه فک میکنم اینجوری نیست.

شما چی فکر میکنید؟

طراحی از من لبخند از شما

سلام به همه دوستان خوبم.

آقا من فردا و پس فردا تعطیلم. از اونجا که از بیکار بودن بدم میاد و خیلی دوستان وبلاگ نویس رو هم دوست دارم میخوام یه کاری کنم.

هر کی قالبش مشکلی داره یا میخواد توی قالبش تغییراتی رو ایجاد کنه و یاد نداره زیر همین پست بگه تا براش توی این دو روزه انجام بدم.

باشد که هم من از بیکاری در بیام و هم شما خوشنود گردید. :))

 

دوستان کمی آهسته تر!

 

امروز صبح که داشتم میرفتم سر کار با صحنه ای عجیب مواجه شدم. هم عجیب هم دلخراش. خیلی بهش فکر کردم و کلا ذهنم رو به خودش درگیر کرده. کنار جاده یه گنجشک رو دیدم که با یه ماشین برخورد کرده بود و مرده بود :/

حیف پرنده ای به این زیبایی. حیف... حیف از اینهمه زیبایی هایی که براحتی داریم از دستشون میدیم و هر روز از کنارشون به سادگی میگذریم.

متاسفانه الآن وضعیت افراد جامعه و خصوصا جوونها هم به همین شکل شده.

یه جماعتی شدیم بی احساس. نه از دوست داشتن چیزی میفهمیم نه از عشق.

همه به هر طریقی که بتونن دارن از سر و کول هم بالا میرن تا به شهرت و پول بیشتری برسن. این وسط خیلیا هم اگه دارن از بین میرن یا دلی یا احساسی رو هم اگه میشکنن براشون مهم نیست.

فاجعه اینجاست که نه تنها براشون مهم نیست بلکه دارن توجیهش هم میکنن و حق به جانب ان.

تو رو خدا بچه ها بیشتر به فکر هم باشیم. بیشتر برای هم وقت بزاریم. بیشتر با هم بریم بیرون. بیشتر با هم حرف بزنیم. بیشتر هوای احساس و قلب همدیگه رو داشته باشیم. چون اگه اینکارو نکنیم یه روز یکی مثل همین گنجشک ما رو له میکنه و اهمیتی هم بهمون نمیده.

چقدر دلم برای مادربزرگ و پدربزرگم تنگ شده. چه عشقی به هم داشتن. تا روز آخر زندگیشون همیشه کنار هم و حتی توی یه ظرف غذا میخوردن. با اینکه خونشون برق نداشت ولی چراغ دلشون همیشه روشن بود.

یاد انارهای دون کرده ای میفتم که هر وقت میرفتم خونشون سریع برام میاوردن.

چه زود گذشت و چه زود بزرگ شدیم. صد حیف...

بچه ها ازتون میخوام همین الآنی که این پیام رو میخونید پاشین و یخورده از این فضای مجازی بیاین بیرون. بدون مقدمه روی پدر و مادرتون رو ببوسین. به کسی که دوستش دارین بگین که چه احساسی بهش دارین. برای هم گل بخرین. با هم حرف بزنید و...

نزارین دیر بشه و فقط حسرت به دلامون بمونه. ممنونم ازتون.

 


 

پ.ن: خدمت اون دوست ******** که با سرعت زده و این گنجشک رو کشته و عین خیالشم نبوده عرض کنم که خوب آدم مریض، اولا یواش تر برو و حواست رو بیشتر جمع کن. ثانیه نمیتونستی بیای ببینی چه به سر این گنجشکه اومده؟! لااقل میتونستی بزاریش کنار خیابون.

واقعا برات متاسفم...

 

بی‌ارتباطی مدرک دانشگاهی با فرصت‌های شغلی

 

توی یکی دو هفته اخیر درگیر جذب نیرو برای تکمیل بخش آی تی شرکت بودم. یکی دو مطلب هم در خصوص اتفاقاتی که رخ داد نوشتم. قرار بود 2 نفر نیروی آقا و 2 نفر نیروی خانم رو جذب کنیم. 2 نفر نیروی آقا رو جذب کردیم و یک هفته از استارت آموزش هاشون گذشته. تا الانکه بازخوردی که ازشون گرفتم قابل قبول بوده. هر چند میشه خیلی بهتر از این هم باشن.

اما کماکان در جذب نیروهای خانم مد نظرمون موفق نبودیم! در واقع اصلا کسی حاضر نیست بیاد مصاحبه تا بعدش به جذب برسه!

نمیخوام زیاد در این خصوص و دلایل افراد صحبت کنم. فقط داشتم یکی از مطالب وبسایت سرکار خانم ناهید عبدی رو مطالعه میکردم که مرتبط به این قضایا میشد. به همین خاطر با کسب اجازه از ایشون در ادامه این متن رو منتشر میکنم.

 


 

 مدرک دانشگاهی و فرصت‌‌های شغلی

 

شاید بهتر بود عنوان این پست را، بی‌ارتباطی مدرک دانشگاهی با فرصت‌های شغلی می‌گذاشتم.

این روزها اگر ببینیم فردی در رشتۀ تحصیلی خودش مشغول به کار است، بیشتر تعجب می‌کنیم تا از روبه‌رو شدن با افراد زیادی که شغلشان هیچ ارتباطی با مدرک دانشگاهی آن‌ها ندارد.

اگر قدری هم با خودمان و دیگران صادق‌تر باشیم، باز هم می‌بینیم که عنوان کردن مدرک دانشگاهی در رزومه، تنها ارزشی به‌اندازۀ سیاه کردن یک خط اضافی را دارد و در بقیۀ موارد که برای به دست آوردن سمت خاصی نیاز به مدرک مرتبط وجود ندارد، همان یک خط هم بی‌ارزش است.

هر چه جلوتر می‌رویم، مهارتمندی و توانمندی جای مدرک دانشگاهی را بیشتر می‌گیرد و این نکته شفاف‌تر می‌شود که مدرک دانشگاهی، عنوان فعالیتی است که سال‌هایی از گذشته‌مان را به آن اختصاص داده‌ایم و داستانی است که حتی در قصۀ امروز شغلمان، قابل‌تعریف نیست و بیشتر به عنوان رویدادی مرده تلقی می‌شود.

برای به دست آوردن شغل مطلوب، شاید مؤثرترین کار، ارائۀ رزومۀ روزانه و شرح توانمندی‌های زندۀ ما باشد.

رزومۀ روزانۀ ما، می‌تواند وب‌سایت و یا وبلاگی باشد که هرروز در آن می‌نویسیم و زنده‌ترین سندی است که در آن از طرز فکر و دغدغه‌های اصلی‌مان می‌گوید.

توانمندی‌های زندۀ ما، فهرستی است که با نوشتن آن می‌توانیم به بقیه بگوییم چه تمایزی با دیگران داریم.

همان مواردی که کمتر کسی می‌تواند به آن‌ها دسترسی پیدا کند و یا به‌اندازۀ ما در آن‌ها عمیق شود.

پس هوشمندانه و البته بسیار ساده است که چنین فهرستی را برای خودمان تهیه کنیم و برای آن یک شاخص در نظر بگیریم. شاخصی که نشان بدهد این مهارت خاص می‌تواند وجه تمایز ما از دیگران باشد.

جیم ران می‌گوید: آموزش رسمی شما را به درآمد می‌رساند، خودآموزی شما را به ثروت می‌رساند. به لطف گسترده شدن و در دسترس بودن فضای دیجیتال و آموزش‌های متعدد و رایگان در آن، بهانه‌ای برای درجا زدن و پیش نرفتن وجود ندارد. خودآموزی ارزان شده و در اختیار همه قرارگرفته است.

وقتی ارتباط فرصت‌های شغلی با مهارتمندی بیشتر از مدرک‌گرایی است، جای تعجب نیست که عده‌ای از بیکاری شکایت کنند و عدۀ زیادی هم از کمبود نیروی انسانی توانمند و قابل.

وقتی برای اضافه کردن مهارت‌هایمان، از خودمان متوقع نباشیم، انتظار بیهوده‌ای است که منتظر توجه و نظر لطف دیگران بنشینیم.

انسان مهارتمند انتخاب نمی‌شود، انتخاب می‌کند.

 

کی قراره تموم بشه؟!

نمیدونم کی قراره تموم بشه...

این دوری، این انتظار...

فقط به این امید انتظار میکشم که زودتر تموم بشه.

میدونم که میدونه منتظرشم...

بانوی بهمن می نویسد (یادداشتی از ماهور)

این متن خیلی به دلم نشست. ولی نمیدونم چرا. انگار حرف دل من بود توی این روزها...

با اجازه از وبلاگ ماهور عزیز میزارمش اینجا:

 

 سی چهل سال بعد،در یکی از روزهای تابستانی داغِ زندگی ات به یاد من خواهی افتاد.

روزی که حتی برای یک دقیقه هم که شده به من فکر خواهی کرد.

کنجکاو میشوی که در چه حال ام؟!سعی میکنی چهره ام را به یاد آوری.

نمیدانم موفق خواهی شد یا نه.

نمیدانم آن روزها به این حرفم رسیده ای که "هیچ چیز را جدی نگیر و درگیر نشو"یا نه!

ایمان دارم به این فکر خواهی کرد که چه قدر همه چیز زود گذشت...

دستی روی چین و چروک های روی صورتت میکشی، از جایت بلند میشوی، آدم های دور و برت را میبینی.

افرادی که حال عضو خانواده ی تو هستند.

چهره ی همه ی شان را به خوبی میتوانی درون ذهنت تصور کنی.

مشغول حرف زدن با آن ها میشوی و به یکباره چهره ی مات و تاریک ام از ذهنت بیرون می رود.

دوباره مرا فراموش میکنی.

برای چند سال دیگر؟! نمیدانم.
 

از

چرا ادعای یاد داشتن میکنیم؟!

توی این 2 روز گذشته بعضی از افرادی که اومدن واسه مصاحبه میگفتن ما همه چی رو یاد داریم!

حتی رزومه شون رو هم که آورده بودن توی خیلی از موارد نوشته بودن که تخصص دارن!

ولی وقتی ازشون چند تا سوال ساده و ابتدایی پرسیدم دیدم صرفا دوستان ادعا دارن و توهم یاد داشتن زدن.

خوب دوست عزیز وقتی چیزی رو بلد نیستی با صداقت بگو یاد ندارم. هیچ ایرادی هم نداره. بگو یاد ندارم ولی زمان میزارم و یاد میگیرم.

 

وقتی این صحبتها رو از این افراد میبینم یاد این تیکه از فیلم پایتخت میفتم که بهتاش میگفت ای خداااااا  :))

 

توی همین یکی دو روز قصه زندگیم رو براتون تعریف میکنم!

سلام به همه.

امروز خیلی خسته شدم. افراد زیادی اومده بودن واسه مصاحبه. هیچکدومشون رو هم تا الآن نپسندیدم. :(

حالا قراره فردا هم کلی افراد دیگه بیان تا بالاخره پرونده این قضیه جذب نیرو رو این هفته ببندیم.

 

اما یه نکته دیگه. خیلیا ازم سوال میکنن که شما پسر داری؟ یا ازدواج کردی؟ یا چطور الآن میگی دوری ازشون و تنهایی و...

اگه عمری باشه فردا یا پس فردا یه مطلب مفصل مینویسم و کل ماجرا رو شرح میدم.

وقتی اسم پسرم که مدتیه ندیدمش میاد، غم عالم به دلم میشینه...

 

راستی دارم یه آهنگ از همای عزیز گوش میکنم که گفتم براتون به اشتراک بزارم. دانلودش کنید و مثل من غرق بشین توش...

 


 

 

چه سوالاتی رو توی مصاحبه از افراد بپرسم؟

سلام به همه خوبان.

2 تا مسئله رو میخوام توی این مطلب باهاتون به اشتراک بزارم.

خوشحال میشم توی مورد دوم نظرتون رو بدونم. :)

 


 

اول از همه از یه موضوعی واقعا ناراحت هستم. قالبی که در حال حاضر روی وبلاگ فعاله رو من داده بودم یکی از بچه ها ایجاد کنه. چون خودم اصلا فرصت نداشتم. چون خواستم یه تمرینی براش باشه.

بعد امشب از طریق پیام یکی از دوستان متوجه شدم قالب فعلی از روی یکی از قالبهای دیگه ی بیان به شکل ناشیانه ای کپی شده! :(

واسه همین اولا در اولین روز کاری یک گوش مالی حسابی به این خانم محترم همکارم خواهم داد تا بدونه کپی در هر حال بده.

و ثانیا همینجا از مدیریت وبلاگ دختری از نسل حوا عذرخواهی میکنم و امیدوارم از این بابت ناراحت نباشن.

هر چند توی کپی رایت وبلاگ اصلاحات رو انجان دادم. :)

 


 

و اما مورد دوم.

سه شنبه از افرادی که برای استخدام شرکت قراره بیان میخوام مصاحبه بگیرم.

به نظرتون جدا از سوالات تخصصی چه سوالات عمومی رو ازشون بپرسم؟ شما بودین چی میپرسیدین؟

ممنون میشم جواب بدین.

معرفی وبسایت تبدیل تصویر به متن

وقتی کارتون تولید محتوا باشه (حالا به هر شکلی یا برای هر هدفی)، نیاز مبرم به تایپ کردن و نوشتن دارید.

خیلی از مواقع هم هست که برای این تولید محتوا باید از روی یک کتاب یا جزوه متنی رو عینا تایپ کنید. و اینجاست که اگر متن مورد نظرتون طولانی باشه کار تایپ بسیار خسته کننده و وقت گیره.

واسه همین امروز یه سایت بهتون معرفی میکنم که با استفاده ازش میتونید از نوشته کتاب مورد نظرتون عکس بگیرید و بعد اون عکس رو به متن تبدیل کنید.

البته من فقط روی تصویری که از کتاب گرفتم تست کردم و دیدم عالی جواب میده.

 

کافیه شما وارد سایت گوگل درایو بشین. بعد تصویر مد نظرتون رو آپلود کنید. بعدم در نهایت روی اون تصویر آپلود شده کلیک راست کنید و باز کردن توسط گوگل داکز رو انتخاب کنید.

به همین راحتی تصویرتون به متن تبدیل میشه و میتونید ازش استفاده کنید.

موفق باشین.

مراسم جگر زنی!

آقا دیشب رو که گفتم نمیدونم چرا هر کاری کردم نتونستم بخوابم.

در عوض ساعتهای 10 صبح بود تقریبا که بالاخره خوابیدم. جاتون خالی تا ساعت 6 از خستگی زیاد خواب بودم.

وقتی که پا شدم سرم داشت گیج میرفت. چون نه صبحانه و نه نهار خورده بودم :(

خیلی دلم به حال معدم سوخت. گفتم یه کاری کنم جبران مافات بشه.

واسه همین رفتم یه جگرکی و شام خودمو مهمون کردم. البته جاتون واقعا خالی بود. :)

 

پ.ن: نمیدونستم اسم این مطلب رو چی بزارم. یاد حرف یکی از بچه ها افتادم که میگفت جیگر رو زدم به بدن. واسه همین اسم این پست رو گذاشتم مراسم جگر زنی. :)))

 

احمد حیدری هستم. یه برنامه نویس و طراح سایت که نمیدونم چرا، ولی یه حسی بهم گفت بعد از 10 سال طراحی سایت و کار و بدست آوردن تجربه های تلخ و شیرین بسیار در زندگیم یک وبلاگ ساده جاش خالیه. واسه همین تصمیم گرفتم ایجادش کنم و اتفاقات روزمره ام رو داخلش بنوسیم تا آیندگان رو ارجاع بدم بهش!
Based On Erfan Theme طراحی شده با عشق به انضمام کمی خلاقیت توسط: احمد حیدری - (کپی قالب و محتوای آن کاملا آزاد است...)